تبلیغات
یک جرعه نور
یک جرعه نور
چهارشنبه 16 مرداد 1392 :: نویسنده : حسین رسولی

 

این منم در محضر عشق الهی...

سرافکنده از بی پاسخی

شرمساری

من باید عاشق او می شدم...

نمی دانم این همه سال­ها که متولد شدم و رشد کردم

سرگرم چه ها بودم

که نمی بایست...

در رنگ و لعاب چه قصه ها فرو رفته و باز نگشته بودم

که نمی بایست...

چه ترس ها از بابت چه مترسک­هایی در خود پروراندم

که نمی بایست...

چه هیاهوها برپا کردم

که نمی بایست...

چه راه ها و منزل هایی را پیمودم

که نمی بایست...

چقدر اسیر الفاظ و بایدها و نبایدها بودم

که نمی بایست...

و چه لحظه ها که زندگی نکردم....

که می­بایست...

چه حرف ها که نگفتم....

که می­بایست...

چه حصارها و قفل ها و کلیشه ها را نشکستم....

که می­بایست...

چه قلب هایی را عاشق نکردم که

می­بایست

می­بایست..

می­بایست...

پروردگارا قاصرم حتی از بیان عذرخواهیم...

خدایا تو قبل از اینکه مرا پیش خود فراخوانی

بارها مأموریتت را به من یادآوری می­کنی

اما من...من...من...

نمیدانم کجایم ...

نمیدانم در کدام جهانی به سر می­برم که هشیار نمی­شوم؟؟

خدایا مرا دریاب و کمکم کن تا بتوانم ماموریتی را که به من محول کردی به خوبی انجام دهم

تا حق این وظیفه را برآورم که:

از کجا آمده­ام؟ آمدنم بهر چه بود؟؟ 




 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : خدا، عشق، نور،
لینک های مرتبط :


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : حسین رسولی
مطالب اخیر
نویسندگان
برچسبها
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :